وای ازبس دویدم دیگه جون ندارم...امان ازدست این آدمای مریض و بچه های تخس...مجبورم یه قدم راه برم و ده قدم بدوم.خیلی گرسنه شدم هرجوری شده باید ناهارمو پیدا کنم...خدای ی ی من ...از ته کوچه یه سطل بزرگ میبینم...از خوشحالی میدوم...تندترو تندتر...یه شیرجه میزنم تو!!!!!!!!!! آخ !!! کمرم له شد...دریغ از یه لقمه غذا...لعنتی.
همینجور که دارم راه میرم با خودم فکر میکنم "چقدر آدما خسیس شدن...شاید تورم باعث این کساد شده؟حالا اگه از آدما بپرسم همه میگن: چون بنزین گرون شده توی سطلای زباله هم خبری نیست...خندم میگیره...
آروم راهمو ادامه میدم حالا هم گرسنه وخسته ام وهم تشنه شدم...خدای من...این دیگه از کجا پیداش شد.؟؟!!!!
یاد مامانم میافتم که همیشه میگفت:هروقت یه نانجیب سیاه دیدی نگاه نکن که هار یا نه. ...بپر بالای درخت.!"
منم تاجایی که جا داره میرم بالا...نمیدونم چند ساعت گذشت که اون نانجیب رفت .
دیگه نا ندارم...دارم می میرم...همین کنار دیوار در یه خونه بزرگ میشینم شاید فرجی بشه.
نوازش یه دست مهربون بیدارم میکنه ؟؟؟یه دختر ناز که اگه اغراق نکنم چشماش از چشمای بچه هام قشنگتر بود...هرچی منتظر شدم دیدم اون فقط داره منو ناز میکنه...باور کن چندین بار بهش گفتم گرسنه و تشنه ام...اما اون در کمال بی رحمی گفت که فقط منو واسه ملوس بودنم میخواد.
حالا دیگه خون جلو چشمام و گرفته !!!
تا کی باید به خاطر ملوس بودن و چشمای زیبام و طناز بودنم برم زیر دست این اجنبی ها...
عصبانی ام...
یه چنگ میزنم توی صورتش...فقط صدای آخش تو گوشم مونده...آآآآآآآآآخ خ خ خ
همین منو سیر میکنه...
جواب بچه هامو چی بدم؟؟؟؟؟
گریه ام میگیره...
یه ماشین داره سریع میاد طرفم...خداکنه ترمز نگیره!!!!!