نوشته های بارانی
     
 

 

موشهای بایگانی

 
دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۸

همه ما میدونیم چرا موش اینقدر منفور...

آره دیگه بخاطر خونه خراب کنی و موذی بودنش .

حالا فکر کنید من بیچاره یکسال و نیم که پرونده استخدامیم تو جریان...

اونوقت امسال یه موش میره تو پرونده ها و پرونده من و میجود...

خیلی ناراحت کننده است وقتی متوجه نکته انحرافی قضیه میشید !!

اون نکته اینه که : موش از نوع انسانی بوده   سوالکلافه

حالا دوباره من تشکیل پرونده دادم و اون موش داره راست راست راه میره.

شاید یه گربه یک روزی ......

 
  لینک دائم


 

کفش من و پای تو

 
جمعه ٦ آذر ،۱۳۸۸

همینجوری چشمام روی دیوار متحیر مونده بود.....نه......وا.....

آخه نمیدونید چی دیدم.........وا...کفش من داشت آروم آروم رو دیوار میرفت...

نمیدونم چقدر به وجود ارواح اعتقاد دارید ...

آب دهنم و قورت دادم و رفتم جلو...کفشم و از روی دیوار گرفتم

چشمام و فرو بردم توش...ا

نتظار همه چیز و داشتم به غیر 4 تا مورچه که پا تو کفش شماره 39 من کردن...

پناه بر خدا ...بازم گلی به گوشه جمالتون...

آخه تو ایران هر کسی اجازه داره پا تو کفش دیگری کنه...باز خوبه اینا چارتایی این کارو میکردن

 
  لینک دائم


 

غربت

 
جمعه ۱٠ مهر ،۱۳۸۸

1- ترم جدید شروع شده و یه عالمه کار دارم اما برنامه ریزیهام به درد هیچ بنی بشری نمیخوره...

درس و کار خونه و هزار کاری که توی خونه ازسقف و زمین رو سرمون میریزه

2- از خرداد هر چی نوشتم ثبت نشده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

3- یه سفر به شیراز و قشم و .... کلی حال داد... دم هخامنشی ها گرم که ایران و آباد کردن .

برای کریمخان زند هم یه کف بلند بلند

 

 
  لینک دائم


 

بی گناهان

 
یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۸

دیشب سریال بی گناهان و دیدمو...

میدونی چی از دیشب ذهنمو به خودش مشغول کرده؟ ما آدما در حالیکه فکر میکنیم آخر رندی و زرنگی هستیم جه راحت بازیچه میشیم.

از اونی که فکر میکنیم قاتل و بعد سی قسمت میفهمیم اشتباه حدس زده بودیم بگیر تا ته قصه.

ناراحت اون مرد(آصف) هستم که چطور خودشو زنشو پسرشو واسه یک کیسه پول فروخت و کسایی که یه عمر براشون میمرد و خودش بادستای خودش کشت.

اون زن بیچاره که دین و دنیا شو واسه پول داد....

ولی هیچ کی درد پسرش (مهرداد)  و نمیفهمه: قهرمان داستانش دزد بود ،بعد قاتل  هم شد و از همه بدتر مادرشم،بدست باباش میمیره.

نه نه ... اشتباه نکن آدما قابلیتهاشون زیاد .توانایی های آصف وهیچکی نداشت فقط یک عیب داشت که ایمانش به قدر تواناییش نبود.............یا شاید نه ،منم اگه جای اون بودم  بدتر میکردم.

فقط خدارو شکر که من جای اون نیستم...

یادمون باشه ما همه یه جور گناهکاریم.

واقعأ خوش به حال بی گناهان

 
  لینک دائم


 

شاید باور نکنین ها...

 
شنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٧

امشب از اون شبهایی بود که از خودم خوشم اومد...میدونی خیلی وقت بود که تو نخ خودم بودم ببینم یه نه باحال میگم یا نه! بالاخره امشب تونستم به یک درخواست خیلی ساده واسه جشن تولد که نمیخواستم برم ،جواب رد بدم...تشویق

شاید بگی این که خیلی پیش پا افتاده است اما باور کن که خیلی وقتا تو رد کردن همین درخواستهای مسخره هم میمونیم.

اولش ناراحت شدم اما دیدم جایی که دلم نیست چرا خودم و معذب کنم و جواب رد دادم.

ازون نه هایی بود که خیلی وقت بود اعصابم و بهم ریخته بود ...

گفتم به تو هم بگم تو خوشحالیم شریک بشینیشخند

 
  لینک دائم


 

تقدیم به همسر همیشه عاشقم

 
شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٧

بعد از تو در شبان تیره و تار من

دیگر چگونه ماه

آواز های طرح جاری نورش را

تکرار میکند

بعد از تو من چگونه

این آتش نهفته به جان را

خاموش می کنم؟

این سینه سوز درد نهان را

بعد از تو من چگونه فراموش  میکنم

من با امید مهر تو پیوسته زیستم

بعد از تو

                        این مباد

                                            که بعد از تو

                                                                       نیستم.

بعد از تو آفتاب سیاه است

دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست

بعد از تو 

در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست

بعد از من آسمان

                                  - آبی ست

آبی

                                 مثل همیشه آبی...

                                                                                                                                  (حمید مصدق) 

 
  لینک دائم


 

تهران و رمضونش

 
جمعه ٢٠ مهر ،۱۳۸٦

جاتون خالی ،یه ماهی واسه کارم رفته بودم تهران.اونم چه تهرانی............

رمضون تهران و ندیده بودم که دیدم.الحمدالله رب العالمین،تنها چیزی که توی این ماه با چشم نمیشد دید ،حیا بود.حیا...

آخه روزه نیستی  هیچ لزومی نداره تظاهر کنی ، اما رعایت چند نفر انگشت شمار ف روزه دار کار سختی نبوده و نیست.

یادم راهنمایی میرفتم که توی رمضون هر کسی که در ملع عام سیگار می کشید چند ضربه شلاق هم روش میخورد...

به درستی و کجی موضوع کاری ندارم، اون چیزی که عذاب آور اینه که: قبح موضوع رخته شده .

توی مترو نشسته بودم که یه خانوم همراه وبوی فرندش یه شیشه دلستر دراورد و قلپ و قلپ...

آخه ادامس خوردن که این همه ملچ و ملوچ نداره...

راننده ها هم که خدا خیرشون بده سیگارشونو دود می کنن تو حلق چهار تا مسافری که مثل من از سر اجبار سوار ماشین شون شده بودن.!!!

توی مغازه ها علاوه بر بساط نهار ، بحث داغ،موادی بود که مصرف میکردند و چطور دوستاشونو سر کار گذاشتن و.....تو سربازی از کجا میاوردن....

اگه این یه ماه و بنویسم کتاب میشه کتاب ...آخه این کتاب فصلای قشنگی هم داره...

 
  لینک دائم


 

خودکشی

 
شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦

اینقدر از این زندگی نکبت بار کلافه شده بودم که دیگه طاقت موندن و دیدن و شنیدن رو نداشتم.

خیلی وقت تو فکرشم... خودم از دست اخلاق گندم خسته شدم ...چه برسه به زن و بچه هام...

 انگاری یهو تمام شیرازه زندگیم از هم پاشید!...تصمیم خودمو گرفتم! ...از پله ها میرم پایین تو حیاط...

حالا که تنهام باید زودتر دست بکار بشم!...

طناب و آماده می کنم ...این درخت واسه دار زدن حرف نداره!...

طناب و که می بندم ...می بینم که نه بابا این درخت انجیر حیف... میدونی قیمت همین انجیر فردا چند میشه؟؟؟؟؟/

اگه گوجه هفته ای میره بالا ... میوه ساعتی صعود میکنه...حداقل همین میوه ها رو از بچه ها نگیرم!!!!

آره...آسون ترین راه همین...بنزین!!!! یه لیتر ش من 80 کیلویی رو از پا در می آره...

باز با خودم فکر می کنم ... می بینم که نه بابا ...من که از نداری خودمو میسوزونم ...چرا بنزین که الان از طلا با ارزش تره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

بنزین مال طبقه مرفه و بی درد جامعه است...منصرف میشم ...یه فکر نو...باید زودتر تا زنم نیومده دست بکار شم...

سوار ماشین میشم...از اول هم باید همین کارو می کردم...با تمام سرعت میرم... با این لگن حتما از جاده پرت میشم!

پام روی گاز   ....    یه کامیون  رو دارم از اون دورا   میبینم....اما ....نه... خدای من...این پیر زن وسط جاده از کجا پیدا شد... با تمام توان میرم رو ترمز....نه... نه... 

سرم که محکم خورد به شیشه یادم اومد....که:هیچ وقت پول نداشتم این بیمه لعنتی رو بدم...!کاش میمردم...   
 
  لینک دائم


 

مادرم رورزت مبارک

 
پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦

 هوا خیلی گرم .... خیر سرم اومده بودم خرید...دریغ ... این دفعه هم جز پیاز و سیب زمینی هیچی نمیشه خرید!!!!!! تا دیروز هم اگه می خواستیم ویتامین ث بدنمون تامین بشه می شد یه کاری کرد... اما الان قیمت گوجه فرنگی قیمت جون ما آدماست!

از خودم بدم میآد ؟ هروز به این دخترا باید سیب زمینی خالی بدم . امروز که تونسته بودم پولامو جمع کنم سه تا تخم مرغم گرفتم...می خوام براشون کلاس بزارم سیب زمینی ها رو با نعناع و تخم مرغ تزیین کنم... باز باید برای همین بوی گندشم دلم غش کنه ولی بهشون بگم که حساسیت دارم تو گرما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سر کوچه به یه پیتزایی می رسم : یادش بخیر اون موقع که همسرم زنده بود از پس اندازمون اومدیم اینجا و پیتزا گرفتیم...بوش دلم و میلرزونه...

میرسم خونه خوشحالم که بچه ها نیومدن...ناراحتیمو می بینن و ...

وارد خونه میشم : هرسه تایی شروع میکنن دست زدن...هوووووووورررااااا!!!!

می بینم که سیب زمینی ها رو رنده کردن و با نعناع روش نوشتن : مادر روزت مبارک.

تخم مرغها از دستم میافتن رو زمین ... ولی میخندیم...

 
  لینک دائم


 

منم؛ يه گربه ملوس

 
پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦

وای ازبس دویدم دیگه جون ندارم...امان ازدست این آدمای مریض و بچه های تخس...مجبورم یه قدم راه برم و ده قدم بدوم.خیلی گرسنه شدم هرجوری شده باید ناهارمو پیدا کنم...خدای ی ی من ...از ته کوچه یه سطل بزرگ میبینم...از خوشحالی میدوم...تندترو تندتر...یه شیرجه میزنم تو!!!!!!!!!! آخ !!! کمرم له شد...دریغ از یه لقمه غذا...لعنتی.

همینجور که دارم راه میرم با خودم فکر میکنم "چقدر آدما خسیس شدن...شاید تورم باعث این کساد شده؟حالا اگه از آدما بپرسم همه میگن: چون بنزین گرون شده توی سطلای زباله هم خبری نیست...خندم میگیره...

آروم راهمو ادامه میدم حالا هم گرسنه وخسته ام وهم تشنه شدم...خدای من...این دیگه از کجا پیداش شد.؟؟!!!!

یاد مامانم میافتم که همیشه میگفت:هروقت یه نانجیب سیاه دیدی نگاه نکن که هار  یا   نه. ...بپر بالای درخت.!"

منم تاجایی که جا داره میرم بالا...نمیدونم چند ساعت گذشت که اون نانجیب رفت .

دیگه نا ندارم...دارم می میرم...همین کنار دیوار در یه خونه بزرگ میشینم شاید فرجی بشه.

نوازش یه دست مهربون بیدارم میکنه ؟؟؟یه دختر ناز که اگه اغراق نکنم چشماش از چشمای بچه هام قشنگتر بود...هرچی منتظر شدم دیدم اون فقط داره منو ناز میکنه...باور کن چندین بار بهش گفتم گرسنه و تشنه ام...اما اون در کمال بی رحمی گفت که فقط منو واسه ملوس بودنم میخواد.

حالا دیگه خون جلو چشمام و گرفته !!!

 تا کی باید به خاطر ملوس بودن و چشمای زیبام و طناز بودنم برم زیر دست این اجنبی ها...

عصبانی ام...

یه چنگ میزنم توی صورتش...فقط صدای آخش تو گوشم مونده...آآآآآآآآآخ خ خ خ

همین منو سیر میکنه...

جواب بچه هامو چی بدم؟؟؟؟؟

گریه ام میگیره... 

یه ماشین داره سریع میاد طرفم...خداکنه ترمز نگیره!!!!!

 
  لینک دائم

جيران





وبلاگ فارسی
اخبار ایران

feed